المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

575

مروج الذهب ( فارسى )

سر بريده بودند يكى از آنها گفت سبحان الله چقدر خونش قرمز است و او را نيز بكشتند نسناسى ديگر از روى درخت گفت « براى اينكه سماق مىخورد » گفتند اين هم يك نسناس ديگر بگيريدش پس او را بگرفتند و سر بريدند و با همديگر ميگفتند اگر خاموش مانده بود جاى او را پيدا نميكرديم . نسناسى از درخت ديگر گفت « من خاموش ماندم » گفتند اين هم يك نسناس بگيريدش آن را نيز گرفتند و سر بريدند نسناسى از درخت ديگر گفت « اى زبان سر خود را حفظ كن » گفتند اين هم يك نسناس بگيريدش و او را نيز گرفتند به پندار راوى اين خبر ، قوم مهره در ولايت خودشان نسناس شكار ميكنند و ميخورند . مسعودى گويد : و من مردم شهر حضر موت و مردم ساحل آنجا را كه شهر احساست و بر كناره ريگستان احقاف است و ديگر نواحى پيوسته باراضى يمن و هم ديار عمان و ولايت مهره را بديدم كه اخبار نسناس را جالب و شگفت‌انگيز تلقى ميكردند و پنداشتند كه در نواحى دور جهان است چنان كه مردم ولايتهاى دور نيز شنيده‌اند كه نسناس آنجاست و اين معلوم ميدارد كه اصلا در جهان نيست بلكه نتيجه هوس عوام الناس است خبر عنقاى مغرب نيز چنين است روايتى نيز در باره آن نقل كرده و به ابن عباس نسبت داده‌اند ما وجود نسناس و عنقا و ديگر حيوانات عجيب كمياب را عقلا محال نميدانيم كه اين از قدرت خدا ممتنع نيست ولى از اين جهت غير واقع ميشماريم كه خبر قاطع عذر درباره وجود آن بما نرسيده است و اين قبيل چيزها در حدود ممكنات است و ممتنع و واجب نيست ممكنست اين حيوانات كمياب چون نسناس و عنقا و عربد و امثال آن جزو حيواناتى باشد كه طبيعت از قوه به فعل آورده ولى كامل نكرده و در تكوين آن مانند تكوين حيوانات ديگر دقت به كار نبرده است و اين موجود ناقص كه در جهان تنها و وحشت زده و كمياب بوده بجستجوى نقاط دور دست بر آمده و از ديگر حيوانات ناطق و غير ناطق دورى گرفته زيرا با حيواناتى كه خلقت آن كامل بوده اختلاف داشته 210